|
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود . او پس از سال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند ، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملا تاریك شد .
به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمی شد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .
كوهنورد همانطور كه داشت بالا می رفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود ، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد . داشت فكر می كرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است .حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند :
خدایا كمكم كن . ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟
نجاتم بده.
واقعا فكر می كنی میتوانم نجاتت دهم .
البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی .
پس آن طناب دور كمرت را ببر .
برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند .روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت ...
|