تبليغاتX
دخترک تنها
 
دست نوشته های گیتا محمدی
   
 

مردي ديروقت , خسته از کار به خانه برگشت ,  دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود .  سلام بابا ,  يك سئوال از شما بپرسم ؟ بله حتماً , چه سئوالي ؟

بابا شما براي هرساعت کار چقدر پول مي گيريد ؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد : اين به تو ارتباطي ندارد , چرا چنين سئوالي ميكني ؟

فقط ميخواهم بدانم . اگر بايد بداني  بسيار خوب مي گويم 20 دلار .  پسر کوچك در حالي که سرش پائين بود آه کشيد بعد به مرد نگاه کرد و گفت : مي شود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟ مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملا در اشتباهي سريع به اطاقت برگرد و برو فكر کن که چرا اينقدر خودخواه هستي , من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم . پسر کوچك آرام  به اتاقش رفت  و در را بست .

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد , چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي کند ؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر کرد که شايد با پسر کوچكش خيلي تند و خشن رفتار کرده است شايد واقعاً چيزي بوده که او براي خريدنش به 10  دلار نياز داشته است به خصوص اينكه خيلي کم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول کند . مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد , خوابي پسرم ؟  نه پدر ، بيدارم , من فكر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام امروزکارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم , بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي . پسر کوچولو نشست خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا  بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند

اسكناس مچاله شده در آورد , مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد با ناراحتي گفت با اين که خودت پول داشتي چرا دوباره درخواست پول کردي ؟ پسر کوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم کافي نبود ولي من حالا 20 دلار دارم آيا مي توانم يك ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد ؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

پيرمردي روي نيمكت نشسته بود و کلاهش را روي سرش کشيده بود و استراحت مي کرد سواري نزديك شد و از او پرسيد :  هي پيري , مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند ؟ پيرمرد پرسيد : مردم شهر تو چه جوريند ؟

مرد گفت : مزخرف , پيرمرد گفت :  اينجا هم همينطور .

 بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد : پيرمرد باز هم از او پرسيد : مردم شهر تو چه جوريند ؟

 مرد گفت : خب ، مهربونند , پيرمرد گفت : اينجا هم همينطور ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
  * تابلو های نقاشی گیتا محمدی :

نام تابلو : هلو - مدت زمان : پنج ماه - نقاش : گیتا محمدینام تابلو : دخترک تنها - مدت زمان : شش ماه - نقاش : گیتا محمدینام تابلو : دختر بافنده - مدت زمان : چهار ماه - نقاش : گیتا محمدی


نام : گیتا

نام خانوادگی : محمدی

شهرت : ونوس

ابعاد تابلوها : ابعاد 40 * 30 سانتيمتر

+ مدت ۵ سال است که به صورت حرفه ای قلم می زنم  .

( امیدوارم از تابلوهای من خوشتان اماده باشد . تک تک اینها را به شما خوبان تقدیم می کنم  )

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
   * و خداوند عشق را آفرید :

  و خداوند عشق را آفریدو خداوند عشق را آفریدو خداوند عشق را آفرید


  و خداوند عشق را آفریدو خداوند عشق را آفریدو خداوند عشق را آفرید
 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند , که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : که ديگر چار ه اي نيست و شما خواهيد مرد . دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائمأ به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد .  بالاخره يكي از دو قورباغه ، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد .  اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد , بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند , که دست از تلاش بردار، اما او با توان بيشتري تلاش کرد و سرانجام از گودال خارج شد . وقتي از گودال بيرون آمد ،

بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست در واقع او تمام مدت فكر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند ....

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

لئوناردو داوينچي , هنگام کشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد :

مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا ، از ياران مسيح که هنگام شام تصميم گرفت به اوخيانت کند ، تصوير مي کرد . کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا کند. روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير کامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت . سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود , اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود .

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد  که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو ، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت .

به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند  چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .

گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است ، به کليسا آوردند :

دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع ، داوينچي از خطوط بي تقوايي ، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداري کرد .

وقتي کارش تمام شد ، گدا ، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود ، چشم هايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت : من اين تابلو را قبلأ ديده ام . داوينچي با تعجب پرسيد : کي ؟

 سه سال قبل ، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم .موقعي که در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم ، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

با يك شكلات شروع شد , من يك شكلات گذاشتم کف دستش , او هم يك شكلات گذاشت توي دستم  . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم , سرش را بالا کرد. ديدکه مرا مي شناسد , خنديدم , گفت : دوستيم ؟ گفتم : دوست دوست  . گفت : تا کجا ؟ گفتم : دوستي که تا نداره .  گفت : تا مرگ , خنديدم و گفتم : من که گفتم تا نداره .  گفت : باشه تا پس از مرگ . گفتم : نه , نه ,  گفتم که تا نداره ,  گفت : قبول تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم . خنديدم و گفتم : تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يك تا بگذار .  اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد . مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد .  دوستي بدون تا را نمي فهميد . گفت : بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشه  . تو بگذار . گفت : شكلات . هر بار که همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من، باشه ؟ گفتم : باشه . هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت : شكمو . تو دوست شكمويي هستي . و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق کوچولوي قشنگ . مي گفتم بخورش مي گفت : تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود . مي خواهم براي هميشه بماند . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يك روز شكلا تهايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني ؟ گفت : مواظبشان هستم . يك سال، دو سال، چهار سال، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است .  من بزرگ شد ه ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي کند . مي خواهد برود آن دور دورها مي گويد مي روم ، اما زود بر مي گردم . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد . يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم کف دستش . گفتم اين براي خوردن يك شكلات هم گذاشتم کف آن دستش : اين هم آخرين شكلات براي صندوق کوچكت . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شكلات هايش .  هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من تا ندارد . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او  هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد کرد ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند .يكي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند , تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود , اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي کردند از همسر ,خانواده , خانه , سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند . هر روز بعد از ظهر ، بيماري که تختش کنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد .  بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .  مرد کنار پنجره از پارکي که پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت : اين پارك درياچه زيبايي داشت , مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند , درختان کهن , منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد . مرد ديگر که نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و احساس زندگي مي کرد .

روزها و هفته ها سپري شد , يك روز صبح ، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با کمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند . مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند , پرستار اين کار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك کرد . آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .  هنگامي که از پنجره به بيرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد .

مرد , پرستار را صدا زد و پرسيد :

که چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند ؟

 پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد , چون آن مرد اصلاً نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

:: تقدیم به تمام مردان و پدران خوب ایران زمین :

 

  فرزندم چگونه مي توانم کمکت کنم که ببيني ؟

                                 بيا تو را روي دوشم بنشانم!

                                               آن وقت دور تر از من مي بيني   

                                                            آن وقت بجاي هر دومان مي بيني

 

           

پدرم روزت مبارک

                 

 

حالا تو به من بگو چه مي بيني ؟

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
  بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

برادرا و خواهرای گلم :

:: شماره ای که در زیر مشاهده می کنید شماره تلفن دستی من است جهت ارسال پیام های کوتاه شما به صورت مستقیم . منتظر پیام های کوچک و زیبای شما هستم . شاید این کار ابتکاری نو باشد جهت برقراری ارتباط با مخاطبین این وبلاگ ... 

:: خواهرای گلم جهت تبادل لینک از  بخش نظرات استفاده نمایید :: پیام کوتاه لازم نیست :: 

:: آقا پسرا جهت تبادل لینک پیام کوتاهی با متن زیر ارسال نماید :

نام شما : آدرس وبلاگ : نام وبلاگ

 شماره تلفن دستی :  ۰۰۹۸۹۳۵ 


       

Dear Friend : MR & MRS

  You Can Use The Following Number In Order To Contact With Site Personal  ::

 Your Name  : Address : weblog Name

  My Cell Phone : 0098935   

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود . او پس از سال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.

او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند ، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملا تاریك شد .

به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمی شد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .

كوهنورد همانطور كه داشت بالا می رفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود ، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط كردسقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد . داشت فكر می كرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است .حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگین سكوت، چاره ای نداشت جز اینكه فریاد بزند :

خدایا كمكم كن . ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟

نجاتم بده.

واقعا فكر می كنی میتوانم نجاتت دهم .

البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی .

پس آن طناب دور كمرت را ببر .

برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند .روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
 

pctfx3.1