تبليغاتX
دخترک تنها
 
دست نوشته های گیتا محمدی
   
 

تابستان 1945 ، کوچه اي در برلين , دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالا از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آنها را به جايي براي کار يا به اصطلاح بيگاري ببرد آنها از آينده شان هيچ نمي دانند .

ناگهان از قضا ، زني از خرابه ها بيرون مي آيد ، فرياد مي کشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي کشد .  سرباز به طرف زنداني مي رود که آن زن را که به هق هق افتاده در آغوش گرفته است .

مي پرسد : زنته ؟  بله

بعد از زن مي پرسد : شوهرته ؟  بله

سپس با دست به آنها اشاره مي کند : "  رفت ، دويد ، رفت " آنها با ناباوري نگاهش مي کنند و مي گريزند .  سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي رامي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي کند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني که حكومت از او مي خواهد ، دوباره کامل شود ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
   
 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچكش را به يك ده برد , تا به او نشان دهد , مردمي که در آنجا زندگي مي کنند , چقدر فقير هستند . آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر , مرد از پسرش پرسيد : 

نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟   پسر پاسخ داد : عالي بود پدر

پدر پرسيد : آيا به زندگي آنها توجه کردي ؟ پسر پاسخ داد : فكر مي کنم

پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ 

 پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم که ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا , ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند , حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست . در پايان حر فهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود , پسر اضافه کرد : متشكرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
 

pctfx3.1