تبليغاتX
دخترک تنها - فقر : × داستان ×
 
دست نوشته های گیتا محمدی
   
 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچكش را به يك ده برد , تا به او نشان دهد , مردمي که در آنجا زندگي مي کنند , چقدر فقير هستند . آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر , مرد از پسرش پرسيد : 

نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟   پسر پاسخ داد : عالي بود پدر

پدر پرسيد : آيا به زندگي آنها توجه کردي ؟ پسر پاسخ داد : فكر مي کنم

پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ 

 پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم که ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا , ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند , حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست . در پايان حر فهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود , پسر اضافه کرد : متشكرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط گیتا محمدی
 
 

pctfx3.1